ابلیس

part 51
+ چرا نیکولای رو کشتی؟
_ چون رئیس گفته بود و از طرفی ازش خوشم نمیومد...
رو کاناپه نیم خیز شد و چانه ی چویا رو تو دستش گرفت و با نگاه سرخش و لحن سردش ادامه داد
_ هر کی دور ور تو بچرخه...شک نکن ازش متنفرم
چویا تو دلش امیدوار شد و دستشو بالا آورد که دازای عقب کشید
_ سگ من فقط واسه ی منه...تو به صاحبت تعلق داری‌
+ اجازه نمیدم بیشتر از این فئودور رو شکسته کنی
_ من برام مهم نیست...مهم تویی
صورتشو به صورت چویا نزدیک کرد و چویا آماده بود که توسط دازای بوسیده بشه اما دازای عقب کشید و بهش نیشخند زد.
دوباره باهاش بازی کرد و اذیتش کرده بود.
+ تو مرض داری؟
دازای طاق باز دراز کشید و گفت
_ نمیدونم...تو چی فکر میکنی؟
+ من فکر میکنم تو یه عوضی بدرد نخوری
رو شکمش نشست و پاهاشو اطراف بدنش گذاشت و سمتش خم شد
+ من یه انسان آزادم فهمیدی؟
دازای به چوکر طلایی رنگی که براش خریده بود نگاه کرد و با انگشت های کشیده اش اسم خودشو لمس کرد
_ تو مال منی...اسم من همیشه دور گردنت خواهد بود
چویا تچی زیر لب گفت و تا خواست بلند شه دازای دستشو دراز کرد و از تو جیبش زنجیر چوکر رو در آورد و بهش وصل کردو سمت خودش کشید
_ نگفتم برو
+ ولی من میرم
زنجیر رو کشید و لب هاشو به دندون کشید که چویا اخم کمرنگی کرد و از سر لجبازی باهاش همکاری نکرد که متوجه بد خلقی دازای شد و آخش بین لب های دازای خفه شد
+ اومم
خودشو پایین کشید که دازای اخم کمرنگی بین ابرو هاش نشست و بوسه رو شکست
_ بیا بالا...
+ نمیخوام
زنجیر رو کشید و به اجبار بالا اومد
+ ولم کن
_ یادت نره کی هستی...سگ کوچولوی من
زنجیر رو ول کرد و گفت
_ برو و جواب رئیسو بده...کنجکاوم بدونم چه جوابی داری
چویا بلند شو و اون زنجیر رو در آورد و انداخت زمین و با عصبانیت اتاق رو ترک کرد و دازای بلند خندید
_ زود برگرد
داد زد و چویا متقابل بلند داد زد
+ خفه شو لندهور وراج
..................................
وارد اتاق شد و با ظاهر عصبی رئیس مواجه شد
" شنیدم با دازای برنگشتی "
+ من...من باید پیش دوستم میموندم...اون بهم نیاز داشت
" دوستت؟ دوستت کیه ها؟ "
بلند شد و با قدم های آهسته سمت چویا رفت و جلوش ایستاد
" من بهت اجازه دادم؟ "
+ درسته زیر دست شمام ولی درد نمیشه زندانی باشم
روی زمین افتاد و دستشو رو گونه اش گذاشت و به نگاه خشمگین رئیس نگاه کرد
" خفه شو...توی هر کاری باید من خبر داشته باشم و ازم اجازه میگیری...اگه دازای بهت اهمیت نمی‌داد جوری سلاخیت میکردم که التماسم کنی زودتر کارتو تموم کنم "
چویا با پرویی گفت
+ من هیچوقت از شما پیروی نمیکنم...مسئول من اوساموعه نه شما
" مسئول اونم منم...نکنه یادت رفته کل این برج برای منه...با من به چه جرعتی بحث میکنی هر&زه تو حتی نمیتونی پسر منو راضی نگه داری اونوقت... "
در اتاقش باز شد و رئیس سریع متوجه حضور دازای شد چون تنها فردی که بدون در زدن وارد اتاقش میشد دازای بود
_ چویا...بیا اینجا
چویا بلند شد و سمت دازای رفت و دازای با نگرانی زخم رو صورتش رو برانداز کرد
_ تو خوبی؟
چویا سری تکون داد که رئیس نیشخندی زد
" اینجا چیکار میکنی؟ "
چاقوش رو بدون هشدار سمتش پرت کرد و همون خراشی که رو گونه ی چویا افتاد رو روی گونه رئیس انداخت
_ تو الان به چویا چی گفتی؟
رئیس بی هیچ حرفی ایستاد و خون رو گونه اش رو با انگشتاش لمس زد و به زبونش زد
" کار یه دختر خر&اب چیه هوم؟ اینکه صاحبشو راضی نگه داره "
دازای نگاهشو گرفت و دست چویا رو گرفت و قبل از خروج گفت
_ دیگه چویا به این اتاق نمیاد...چون سرش با راضی کردن من شلوغه
با یه نیشخند از اتاقش بیرون رفتو رئیس شیشه شراب رو سمت در پرت کرد
" میدونم باهات چیکار کنم دازای ، پسر عزیزم "
____________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۱)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط